سبحان شیرزاد یکم خرداد 93 12:44 بعد از ظهر نظرات ()

 

 

پرسش :  چند وقتی است كه این سؤال ذهن مرا به خود مشغول كرده است كه هدف انسان از زندگی چیست؟ چرا ما زندگی می كنیم ؟

 معتقد به منظم بودن جهان هستم. و معتقدم كه خداوند بی هدف آفرینش را انجام نمی دهد.ولی هر چقدر تفكر می كنم هدف از زندگی را نمی فهمم.  به قول مولانا

 

از كجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟        به جامی روم آخر ننمایی وطنم.

 

 بی پاسخ ماندن پرسش هایم كم كم دارد مرا به پوچی و به یك احساس بی هدفی سوق می دهد.                                                                                     اگر این سه سئوالم پاسخ داده شود، به راستی حیات و نشاط دیگری پیدا  خواهم كرد. 

 

 پاسخ : سؤالاتی كه برای شما پیش آمده است، مسائل اساسی فكر و اندیشه بشری است. به جرئت می‏توان گفت كه دین، عرفان، فلسفه و كلام، همگی در صدد پاسخ‏گویی به این سؤالات بوده‏اند.

شك و تردیدی كه پُل یقین است ، و درد حیرتی  كه  می گویند ،دردی شیرین و خوشگوار است ، از همین سؤالات اساسی و ذهن سیّا ل و پرسشگری چون ذهن شما بر می خیزد و  پیدامی‏شود. بله این درد ممدوح و پسندیده ای است . این درد  نصیب هر كسی  و هر ذهنی نمی شود .

 انسان های حقیقت جو و مسئولیت گرا هستند كه  در طول حیات خود، همواره از خود می‏پرسند:

 از كجا آمده اند؟ به كجا می‏روند؟ در كجا هستند؟ چگونه باید باشند؟ چه باید بكنند؟

 دلیل این پرسش ها نیز روشن است. انسان بر اساسسرشت و فطرت خویش به دنبال كشف راز وجود وسرّ هستی و آفرینش خود است. او همواره درجست و جوی یافتن پاسخ این سؤالات است كه مبدأ من كیست و كجا است؟ مقصود من چیست؟ مقصد من چیست و كجا است؟

 به راستی چه ضرری، بیشتر ازخود فراموشی است؟! آنان كه چنین دردی ندارند، همانند كسانی اند كه از بویایی محروم‏اند و نمی‏توانند بوی خوش عطر وگلاب را استشمام كنند. شما حتما افرادی را دیده‏اید كه چیز كوچكی را گم می‏كنند و ساعت‏ها به دنبال آن می‏گردند؛ در حالی كه خودشان را گم كرده‏اند و هرگز به فكر این نیستند كه به دنبال گم شده اصلی و حقیقی خود بگردند.

 

مقدمه :  انسان تشنه حقیقت و كمال است .  تا زمانی كه به آن  نائل نشود، به آرامش حقیقی نمی‏رسد. حقیقت مطلق از دیدگاه قرآن ، فقط خداوند است  ذلك بان الله هو الحق  (1) و غیراو، باطل محض است. :   و ان ما یدعون من دونه هو الباطل      و آنچه را غیر از او می‏خوانند باطل است».

 نتیجه ای كه از این سخن (حقیقت مطلق فقط خداوند است و غیراو، باطل محض است)  به دست می آید، این است كه  آرامش فقط در سایه ایمان به خداوند  یاد و ذكر اوحاصل می‏شود.  چنان كه قرآن كریم می فرماید :  الذین امنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله..      آنان كسانی هستند كه ایمان آورده‏اند و دلهایشان به یاد خدا مطمئن و آرام است». ذیل آیه شریفه تاكید می‏كند كه فقط ذكر خداوند، مایه آرامش دل‏ها است و دل آدمی تنها با یاد خدا آرامش می‏یابد:   الا بذكر الله تطمئن القلوب (2) آگاه باشید، تنها با یاد خدا دلها آرامش می‏یابد». انسان به هر مطلوبی كه برسد، باز مضطرب و ناراحت است؛ زیرا آنها نه تنها مطلوب با لذات نیستند؛ بلكه جلوی تا بش حقیقت را نیز می‏گیرند.

روشن است منظور از یاد خدا، فقط ذكر زبانی نیست؛ كه نازل ترین مراتب ذكر است ، بلكه ذكر قلبی و مهم تر از آن ذكر در عرصه كار و عمل است كه باعث كشف و مكاشفه قلبی و معرفت شهودی  می شود و بر دل‏ها می‏نشیند و انسان را صاحب دل می‏كند. (3)

. پس محور تمام معارف و اصل و ریشه تمام علوم «الله» است؛ به عبارت دیگر «الله» ریشه معارف است و دیگر معارف، شاخه‏ها و تنه و برگ‏های آن هستند. معرفت الله و شناخت خدا، همچون اقیانوسی است كه تمام معارف از آن منشعب می‏شوند و ما آن را «خدا محوری» یا «خدا مركزی» می‏نامیم كه تمام مباحث و معارف دینی، فلسفی، عرفانی و حتی علوم تجربی و آزمایشگاهی - به معنای درست وحقیقی آن - زیرمجموعه آن است. انسان شناسی ، نیز از این قاعده مستثنی نیست،زیرا شروع و ختم ، ابتدا و انتهای انسان‏شناسی «الله» تبارك و تعالی است.   هو الاول و الاخر(4) او(خداوند ) اول و آخر است» . با بیان این مقدمه سؤالا ت  سه گانه  به شرح زیر پاسخ داده می‏شود .

 

 

   سؤال اول : از كجا آمده‏ایم؟ قرآن كریم به این پرسش پاسخ می‏دهد:انّالله (5) ما از آن خداییم ».

ما از آن خداییم به چه معنا است؟ معنای درست آیه شریفه، این است كه ما حقیقتا ملك و مال خدا هستیم و خداوند مالك حقیقی ما است و تمام هستی ما از خدا نشأت می‏گیرد.

 

    توضیح: این كه مبدأ هر موجودی خداوند است ، بدان معنا است كه انسان مخلوق او است و از عالم الهی آمده و وطن او عالم بالا است. در بعضی از آیات آمده كه نیمی از او خاك است:« انی خالق بشرا من طین »(6) من بشر را از گل می‏آفرینم. ودر آیه دیگر آمده است:«هو الذی خلقكم من طین»(7) او است آن كه شما را ازگل آفرید». یعنی حقیقت انسان جنبه خاكی بودن او نیست. آیات بسیاری بر این نكته دلالت دارند كه تمام حقیقت انسان، جنبه روحانی بودن او است. انسان از آن جهت كه صاحب روح و نفس است، انسان است؛ و گرنه از جهت جسمانی بودن، تفاوتی با حیوانات دیگر ندارد. پس تمام حقیقت انسان و ملاك انسانیت وی، روح او است.(8)

 

    این روح از جانب خدا به انسان داده شده است:فاذا سویته و نفخت فیه من روحی (9)     هنگامی كه او را نظام بخشیدم و از روح خود در او دمیدم»

    قرآن كریم در جایی دیگر تصریح می‏فرماید: قل الروح من امر ربی (10) بگو روح كار پروردگار من است» منظور از «امر ربی» «كارپروردگار و خدا» است. در آیات دیگر تصریح شده است كه روح منسوب به خدا است: « من روحی » (11) و  « من روحنا»و « من روحه » می‏دانیم كه از نظر ادبی در این سه مورد، روح به ضمیرهای «ی» به معنای «من»، «نا» به معنای «ما» و «ه» به معنای «او» اضافه شده است.

مسلما منظور این نیست كه چیزی از خدا جدا شده است؛ زیرا خدا بسیط است و جزء ندارد تا جزئی از آن جدا شود؛ بلكه منظور این است كه این روح به خداوند تعلّق دارد؛ یعنی، هم بدن مخلوق خدا است و هم روح. اما این انتساب برابر نیست ،بلكه روح انسان از شرافت بیشتری برخوردار است. پس تاكنون چند مطلب ثابت شد:

 

    1. حقیقت انسان به روح او است نه جسم او.

 

    2. خداوند خالق و آفریننده انسان (هر دو جنبه مادی و روحانی او)است، اما در این میان روح را به خود منسوب كرده است؛

 

    3. روح از عالم الهی است و تعلّق خاص به خدا دارد كه نشان از شرافت او است.

 

    بنابر نظر برخی، انسان در میان دو پرانتز قرار دارد: تولد و مرگ و در ورای آنها تاریكی است. اما انسان از نظر قرآن در میان پرانتز یاد شده نیست. انسان از جهان دیگر (عالم امر) آمده است و «من واقعی» او نیز، بدن و جهازات بدنی و توابع آنها نیست؛ بلكه «من واقعی» اونفس و روح او است كه ملاك شخصیت واقعی او می‏باشد(14).

 

    نتیجه بحث این كه در پاسخ به سؤال «ما از كجا آمده‏ایم» قرآن می‏فرماید: «انا لله» و معنایش  این است كه ما هنر خداییم و از عالم امر و الوهیت، به این جهان هبوط كرده‏ایم. پس مبدأ انسان خدا است.

    فلسفه اسلامی به طرز بدیعی این بحث را به تصویر كشیده است. بنابر نظر حكمت متعالیه ملاصدرا، موجودات ما سوی الله (موجوداتی كه هستی‏شان از خودشان نیست، بلكه در هستی وامدار خدا هستند) عین ربط و تعلق به خدایند؛ یعنی، با اراده الهی موجود شده‏اند و با اراده او باقی هستند و زندگی؛ مرگ و تمامی شؤون و حالات آنها، به دست خداوند است و آنها - از جمله انسان - هیچ استقلالی از خود ندارند. به عبارت دیگر آنها معلول و كار خدا هستند، و تمام هستی‏شان - در پیدایش و بقا - از خدا است.

 

    پس انسان موجودی است كه تمام هستی (تمام هویت و شخصیتش) از خدا است و بستگی كامل به او دارد و مبدأ، مقصد و مقصود او نیز خداوند است. او سراسر نیاز و احتیاج به جانب بی‏نیاز مطلق است كه در پیدایش و بقا، فریاد   الفقر فخری  می‏زند. فلاسفه ما از این مطلب، به امكان فقری تعبیر كرده‏اند.

    در پایان تذكر این نكته ضروری است كه فلاسفه و متكلمان، از بحث «از كجا آمده‏ایم؟» به عنوان خداشناسی و توحید تعبیر كرده و دلایل متعددی نیز برای اثبات وجود خدا اقامه نموده‏اند.(15)

 

اما این كه هدف ما از زندگی چیست؟ در پاسخ به این پرسش ابتدا باید به چند نكته توجه كرد:

 

نكته اول: شناخت تفاوت مفهوم زندگی ازمفهوم هدف زندگی : نخست باید معنای هدف مشخص شود. وتفاوت زندگی ازهدف زندگی متمایز گردد.

 هدف چیست ؟ «هدف برای هر امر و هر راه، نقطه‏ای است كه آن راه وآن امر، به آن ختم می‏شود».

 

دقت كافی در این نكته، ما را از خطاهای بسیاری ایمنی می‏بخشد. در طول تاریخ بشر، این خطاها بر سر راه كسانی قرار گرفته است كه به معنای صحیح «هدف» نیندیشیده و یا آن را نیافته‏اند. از این رو، به غلط آنچه را كه لازمه زندگی و یا از اجزاء حیات دنیوی بشر بوده و در مواردی ایده‏آل برای بخشی از زندگی به حساب می‏آمده،به عنوان هدف برای كل حیات تلقی نموده‏اند؛ و با توجه به چگونگی این تلقی و انتخاب، دچار زیان در زندگی یا شكست‏های روحی شده‏اند. در این باب، می‏توان به كسانی اشاره كرد كه بهره‏مندی از لذت‏ها و شهوت‏ها را هدف دانسته‏اند، در حالی كه این تصور غلطی است؛ چرا كه آنچه جزء زندگی است، نمی‏تواند هدف زندگی باشد. برای چنین افرادی پس از پایان زندگی، یعنی حیات دنیوی، رسیدن به هدف، هیچ تصویری ندارد. یا كسانی كه رسیدن به مدارج عالی علمی را هدف زندگی خود دانسته‏اند، علاوه بر آنكه ممكن است در رسیدن به این مطلوب ناكام مانده و به دلیل احساس شكست، دید منفی و مأیوسانه‏ای نسبت به زندگی بیابند؛ در صورت موفقیت نیز، پس از پایان زندگی دنیوی، نیل به هدف دیگر برای آنان معنا نخواهد داشت. بنابراین، باید «مفهوم زندگی» و « مفهوم هدف از زندگی» از یكدیگر متمایز شوند و آنچه داخل در محدوده زندگی است، هدف زندگی تلقی نشود. به هر صورت، هنگام پرداختن به پرسش از هدف زندگی، باید مافوق حیات طبیعی قرار گیریم؛ تا سراغ آن را در حیات طبیعی محض و شئون آن نگیریم. (16)

 

نكته دوم، تعیین هدف زندگی است:  باید هدف را به درستی بشناسیم. روشن است كه متفكران و اندیشمندان بسیاری در همه جوامع با توجه به مكاتب گوناگون در طول تاریخ، هدفهای متفاوتی برای زندگی ترسیم و ارائه كرده‏اند. امّا این بدان معنا نیست كه همه این نظرها درست و همه این هدفها صحیح شناخته شده و به دیگران شناسانده شده باشد. ضدیّت و یا تناقض بسیاری از این هدفها، نشانگر صحت این مدعا است. بیان یك مثال قدری از اهمیت این نكته پرده بر می‏دارد.

 فرض كنید بیماری دارید كه نیاز فوری به دارویی خاص دارد. از طرفی، شما می‏دانید كه این دارو تنها در یك داروخانه عرضه می‏شود؛ امّا شما این داروخانه را نمی‏شناسید. اكنون درمی‏یابید كه دانستن نام یا مشخصات این داروخانه از طرفی و یافتن آدرس آن از طرف دیگر؛ تا چه حد ضروری و جدی است. یعنی، همان قدر كه دانستن نام و مشخصات داروخانه برای یافتن دارو مهم است، این كه شما از كدام خیابان و به چه شكلی بروید تا به آن داروخانه برسید، اهمیت خواهد داشت. بدون شك اگر نام و آدرس و چگونگی رفتن به داروخانه به صورت اشتباه در اختیار شما قرار گیرد، لطمه‏ای جانسوز و جبران‏ناپذیر برای شما در پی خواهد آورد.

در اولین قدم از جستجو، برای یافتن هدف زندگی و راه رسیدن به آن، پای ما به زنگ خطری برخورد می‏كند كه هر چند تكان‏دهنده است،ولی برای هوشیاری و دقت بیشتر سودمند خواهد بود. آن زنگ خطر با زبان خود به ما چنین می‏گوید: «تنها یك بار این راه را خواهی رفت و یك بار زندگی را تجربه خواهی كرد» این اخطار و گوش زد مهم و جدّی، ما را بر آن می‏دارد كه با دقتی متناسب با اهمیت موضوع و موشكافی بسیار، به كاوش بپردازیم و ضریب اطمینان بالایی برای یافته خود دست و پا كنیم.

شناخت هدف زندگی، تنها در توان حیات آفرین است.

 

با توجه به نكات مذكور متوجه خواهیم شد كه شناخت هدف زندگی، كار آسانی نیست تا در توان ما یا امثال ما كه خود برای اولین و آخرین بار از این راه می‏گذریم، بگنجد. گویی باید دستی از آستین غیب برآید و با انگشت اشاره‏ای، هدف و سمت و سوی آن را به ما بنماید.به بیان دیگر، تنها حیات آفرین ،ازهدف آفرینش خویش آگاه است. تنها او می داند چه آفریده، و برای چه هدفی آفریده است

خوشبختانه و با كمال شعف باید بگوییم این دست برآمده و در تعیین هدف و چگونگی رسیدن به آن، كاری كارستان كرده است. خداوند مهربان كه دوست دارد ما سعادتمند و نیك فرجام باشیم و برناتوانی ما در این باب، علیم است؛ حكیمانه و مشفقانه در حالی كه به همه جهان هستی احاطه داشته، رمز و راز آن را از آغاز تا انجام می‏داند؛ هدف زندگی و راه رسیدن به آن را به خوبی و  

پله پله به ما می‏آموزد؛ و ما كه این را كامل‏ترین و مطمئن‏ترین تعلیم می‏دانیم، با استفاده از آیات قرآن یعنی سخن خداوند حیات آفرین و هدف گذار، آن را برای شما باز می‏گوییم.

 

خداوند متعال در آیات گوناگون این حقیقت را برای ما بازگفته است كه هدف آفرینش همه جهان هستی و از جمله انسان  باز گشت به خدا ست.  فرجام تمامی امور و پایان زندگی همگی به سوی خداوند و از آنِ اوست:

 

«وَ إِلَی اللّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ؛ و فرجام كارها به سوی اوست»، (17)

«وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ؛ و فرجام همه كارها از آنِ خداست»، (18).

 

«وَ إِلَی اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ؛ و [همه] كارها به سوی خدا بازگردانده می‏شود»، (19).

 

«اللّهُ یَبْدَوءُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ؛ خدای متعال خلق را آغاز می‏كند و سپس خلق را برگشت می‏دهد، سپس [شما انسانها ]به سوی خدای متعال برگشت داده می‏شوید»، (20).

 

بر این اساس هدف، غایت، فرجام و آرمانی كه اسلام برای بشر تصویر كرده است، فقط خداست و بس. آدمی با جدا شدن از اصل و حقیقت خویش كه همان «روح خدا» است، دوباره به سوی خداوند در حركت وتكاپو است و در واقع تمامی جهان به سوی آن هدف در سیلان و جریانند و ما چه بخواهیم، چه نخواهیم، چه بدانیم و چه ندانیم رو به سوی آن هدف و غایت داریم. «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»، (21).

تفاوت هدف گرایی انسان با سایر موجودات

 همان گونه كه بیان شد تمامی جهان رو به سوی خداوند جهان آفرین دارند . به بیان دیگر هدف زندگی همه موجودات، بخواهند یا نخواهند، بدانند یا ندانند، حركت ، رفتن و رسیدن به خدا است .پس اولا چه تفاوتی میان انسان و سایر موجودات وجود دارد ؟ثانیا انسان یا سایر موجودات چه نقشی در رسیدن به هدف دارند؟ زیرا بخواهند یا نخواهند ،بدانند یا ندانند آنان را به سوی هدف می برند.

پاسخ : آری سرانجام همه چیزبازگشت به سوی خدا است، ولی چگونه رسیدن مهم است.رفتن یا بردن !؟

 انسان به این دلیل متمایز از سایر موجودات آفریده شده ، به او عقل و درایت ، قدرت اختیار و انتخاگری داده شده ، وحی و كتب آسمانی و هدایتگرانی از جنس خودش به نام پیام آوران وحی و امامان معصوم علیهم السلام جهت روشنگری راه و هدف زندگی اش فرستاده شده ، تا خود رسیدن به مقصد و هدف را برگزیند و با میل و اختیار آگاهانه و عالمانه خویش در مسیر حركت به سوی خدا گام بر دارد و به وصال حق نایل گردد، نه آن كه او را ببرند . آنان كه خود راه را انتخاب می كنند و به سوی هدف می روند ، مقربند ، امّا آنان را كه می برند ،معذّبند.

تفاوت ره از صفر تا بینهایت است.

 

بنابراین، انسان باید خود تلاش كند تا به حقیقت اصلی خود نائل شده،و  در موطن حقیقی خود یعنی قرب حضرت حق فایز گردد.

حضرت حق فایز گردد.

چگونگی رسیدن به هدف

 

تعیین راه وچگونگی رسیدن به هدف زندگی و كیفیت  بازگشت به سوی خداوند تنها در صلاحیت   خداوند است.

یادی از شهید عراقی

 دادستان زمان شاه در دادخواست خو د برای او  تقاضای  حکم اعدام می کند،  و جرمی  را كه برای عراقی  ذكر می كند این است،  که آقای عراقی و دوستانش  به دنبال تشکیل حکومت اسلامی هستند . یعنی تلاش برای تشكیل حكومت اسلامی  حکمش از نظر آنان اعدام است . شهید عراقی در بی دادگاه شاه با صراحت اعلام می كند كه: من بر اساس وظیفه اسلامی و انسانی خود این کار را می کردم.زیرا  من دیدم که هر کارخانه ای که صنعتی و تولیدی دارد  و محصولی را ارائه می دهد،  کاتالوگ طرز استفاده از  آن محصول را خودش  می نویسد . مثلاً ضبط صوت گراندیت کاتالوگش را خود گراندیت نوشته است  . کاتالوگ محصولات سونی را کارخانه ژاپنی آن  نوشته است . من دیدم این مسئله یك امر طبیعی و بدیهی است كه كاتالوك همه محصولات را شرکت یا کارخانه سازنده اش می نویسند . گفتم خوب اگر این طور است كه كاتالوك هر كالا و محصولی را باید كارخانه تولید كننده و مسؤلین آن بنویسند ، خدا هم( بلا تشبیه)  مثل همین کارخانه ها هرچه را که او ساخته و آفریده است ، خود او باید کاتالوگش را بنویسد.

 ما به کاتالوگی كه خدای سازنده و تولید كننده انسان برای انسان نوشته است ،  می گوییم« دین».

پس این خدای خالق و سازنده انسان است كه باید بگوید، برای آن كه انسان به هدف آفرینش برسد  و به رشد و كمال انسانی خود نائل گردد  ، چه كار باید بكند و كدامین راه را برگزیند و چگونه عمل كند ،  هم چنین او باید بگوید ، برای آن كه انسان در اداره جامعه ها محصول بیشتری بدهد و  رشد بیشتری و بهتری داشته باشد  ، وبا سرعت بیشتری برای پیشرفت و کمال حركت كند ،چه نوع حكومتی داشته باشد . جمهوری بهتر است یا مشروطه و یا سلطنتی  .

 شما به همه کارخانه ها و صاحبان شان اجازه می دهید و حق شان می دانید كه كاتالوك محصولاتش را خودش بنویسد،  خوب پس به خدا هم حق بدهید كه كاتالوگ محصولاتش را خودش بنویسد .(22)

بنابراین تنها خدا حق دارد كاتالوگ راه و چگونگی رسیدن به هدف زندگی را بنویسد و به عنوان وحی از طریق انبیاء به بندگانش ارائه دهد . از این رو  حضرت حق، رسالت تبیین راه و چگونگی رسیدن به هدف زندگی را بر دوش برترین انسان‏ها یعنی انبیاء قرار داده است و در واقع در پرتو پیروی از ایشان و عمل به هدایت‏ها، ارشادات و تعالیم آنان است كه آدمی می‏تواند به اصل خود یعنی حقیقت انسانیت و روح خدا كه هدف اصلی، اصیل و اساسی زندگی اوست، دست یازد.

 به بخشی از آیات خدا در این باب توجه فرمایید: «...فَاتَّقُوا اللّهَ یا أُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَیْكُمْ ذِكْراً * رسُولاً یَتْلُوا عَلَیْكُمْ آیاتِ اللّهِ مُبَیِّناتٍ لِیُخْرِجَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ..(23)؛ پس ای خردمندانی كه ایمان آورده‏اید! از خدا بترسید. راستی كه خدا سوی شما تذكاری فرو فرستاده است: پیامبری كه آیات روشنگر خدا را بر شما تلاوت می‏كند، تا كسانی را كه ایمان آورده و كارهای شایسته كرده‏اند، از تاریكی‏ها به سوی روشنایی بیرون برد»،

 

این آیات با لحن خاصی این حقیقت را مطرح می‏كنند كه پیامبران آمده‏اند تا با دستگیری انسان، او را از تاریكی‏هایی كه به واسطه تنزلش از موطن اصلی خود، در آن افتاده است، خارج ساخته و او را به سوی نور كه همان حقیقت انسان و «روح خدا»بودن اوست، ببرند.

 

«یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً * وَ داعِیاً إِلَی اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً؛(24)  ای پیامبر، ما تو را [به سِمت ]گواه و بشارتگر و هشداردهنده فرستادیم؛ و دعوت‏كننده به سوی خدا به فرمان او و چراغی تابناك»،.

 

مولوی در مثوی خود این حقیقت را كه بعثت انبیا برای دعوت به سوی حضرت حق است و آنان همچون چراغی تابناك، روشنگر راه آدمی در رسیدن به مقصود و هدف زندگی‏اند، به طرززیبایی بیان كرده است.

 

چون رسید اندر سبا این نور شرق    غلغلی افتاد در بلقیس و خلق

 

روح های مرده جمله پر زدند     مردگان از گور تن سر بر زدند

 

یكدگر را مژده می‏دادند، هان     نك ندایی می‏رسد از آسمان

 

زان ندا دینها همی گردند گبز     شاخ و برگ دل همی گردند سبز

 

از سلیمان آن نفس چون نفخ صور     مردگان را وا رهانید از قبور

ناگفته نماند كه قرآن كریم، ایمان و عمل صالح را دو ركن اساسی و دو ره توشه مهم برای رسیدن به هدف حقیقی و اصلی انسان در زندگی تلقی كرده است. از میان آیات بسیار، تنها به چند نمونه اشاره می‏كنیم: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ * ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ * إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ؛(25) براستی انسان را در نیكوترین اعتدال آفریدیم. سپس او را به پست‏ترین [مراتب ]پستی بازگردانیدیم، مگر كسانی را كه ایمان آورده و كارهای شایسته كرده‏اند كه پاداشی بی‏منت خواهند داشت»،.

 

«إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ * إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ...؛(26) واقعا انسان دستخوش زیان است، مگر كسانی كه ایمان آورده و كارهای شایسته كرده‏اند»،.

 

بنابراین، بر اساس آیات قرآن چند امر روشن گشت:

 

 

اول، هدف زندگی خارج از آن و در پایان راه آن قرار دارد، نه در متن آن.

 

دوم، هدف زندگی رسیدن و بازگشت به حقیقت اصلی خود یعنی «حقیقت انسان» و «روح خدا» است.

 

سوم، چگونگی و كیفیت رسیدن به هدف زندگی تنها در صلاحیت خداوند است .  خداوند چگونگی و كیفیت رسیدن به این هدف را توسط انبیاء الهی برای ما روشن ساخته است. خداوند در كنار عقل كه حجت درونی است و در راه رسیدن به هدف زندگی ما را به كلیاتی رهنمون می‏كند . انبیا و كتب آسمانی را به منظور راهنمایی و معرفی جزئیات این راه و مسیر، فرستاده است.

 

چهارم، ایمان و عمل صالح دو ركن اصلی و مهم برای نیل به هدف حقیقی زندگی تلقی شده است.

 

از همه آنچه به طور فشرده و اجمالی گفتیم، روشن می‏شود هدف زندگی برای نوجوان، جوان، دانشجو، كارگر، كارمند، پزشك، عارف، هنرمند، معلم، زن، مرد و در یك كلمه «انسان»، یكسان است و البته هر كس به اندازه ایمان و عمل صالح خود كه دارد و یا كسب می‏كند، می‏تواند به هدف حقیقی زندگی دست‏ یابد. معنی این سخن این است كه عارف بودن یا مذهبی بودن، لزوما از هنرمند بودن، یا جوان بودن یا تلاشگر و ساعی بودن یا پزشك و كارگر و ... بودن جدا نیست؛ بلكه صاحبان هر شغل و هر حرفه و دارندگان هر ذوق و طبعی، می‏توانند با شناخت صحیح هدف

زندگی و چگونگی رسیدن به آن و به كار بستن اعمال، عقاید، اوصاف و اخلاق اسلامی و در یك كلام «ایمان و عمل صالح» در سیر به سوی خداوند و بازگشت به حقیقت انسانی شركت جویند.

 

در پایان دردمندانه باید بگوییم كه ما در اثر غفلت و مهجور بودن از این كه در چه مقام و منزلتی، منزل داشته‏ایم و اكنون چه گشته‏ایم، رنج نبرده و آسوده خاطریم. اما اهل معرفت و جان سوختگانی هستند كه از این غربت بسیار در رنجند و روحشان در آرزوی بازگشت به عالم بالا، بی‏آرام وبی قرار؛ در انتظار پرواز و خالی كردن قالب بدن به سر می برند. این افسوس بزرگ و غم جانسوز هجران را عبدالرحمن جامی در شرح این دو بیت از مولانا جلال الدین مولوی كه می گوید:

 

بشنو از نی چون حكایت می‏كند    و زجدایی‏ها شكایت می‏كند

 

كز نیستان تا مرا ببریده‏اند    در نفیرم مرد و زن نالیده‏اند